قاصد عشق

در گذرگاه لحظه های عبث

تنها ایستاده ام

تنها ایستاده ام و خاموش

به تو می نگرم ، به تو

ای که از قلب من بزرگتری .

 

هیچ کس با من نیست

حتی قلبم که زمانی همسفرم بود ؛

من هستم و من .

 

تنها ایستاده ام

تنها ایستاده ام و مبهوت

می نگرم رد پای لحظه های عبث را .

 

هیچ چیز در من نیست :

نه گذشته ی لبریز از شوم

نه آینده ی سرشار از نامفهوم

و اما حال ... چیزی نیست تا که بگویم هست .

 

تنها ایستاده ام

به تو می نگرم ، به تو

ای که در آفتاب غرورم آب شدی .

 

تنها ایستاده ام

هیچ چیز در من نیست

هیچ کس با من نیست

به تو می نگرم ، به تو

ای که از سایه ام بلندتری .

 

و اینک من !

از تو ، از اندوه تو تنهاترم .

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۸ساعت٧:٠٠ ‎ب.ظتوسط شبنم | نظرات ()